به یاد چشمان عاشق...



آمدی...

به نام بانی دل بستگی ها...

 

و روزی که تو آمدی دلم خالی بود از هر عشق ودلبستگی.

روزی که تو آمدی زندگی برایم تلخ نبود اما معنای عشق هم نداشت.

تو با کوله باری از عشق ها و آرزوها آمدی،

تو آمدی تا تسکینی برای روح تهی از دل بستگی ام باشی.

تو با دلت آمدی، با قلبت که مرا دوست دارد.آمدی تا نجاتم دهی از طوفان تنهایی...

تو به نیت عشق آمدی وعاشق شدی وبرای اولین بار بعد از سالها تنهایی عشق را به من هدیه دادی...

تو آمده ای ومن بودنت را با تمام وجود احساس میکنم.

گویا دوباره بازمیگردم به سرزمینی که زندگی من در آن خلاصه میشود.

بازمیگردم به باورهایم،عشق هایم،امیدها و ایمان هایم.

هر روز به تو نزدیک تر میشوم.

روزهایی که هر ثانیه فرسنگ ها از خودم فاصله میگرفتم و زندگی در تنهایی هایم خفه قان گرفته بود همه به پایان میرسد...

حرف های زیبایت هر روز مرا بیشتر به تو نزدیک میکند،

هر روز بیشتر دلتنگت میشوم...

این روزها با داشتنت احساس غرور میکنم،

تو را میخوانم برایم،برای خودم، تورا میخوانم که تا ابد باشی میان لحظه هایم.

تو دوست داشتن را به من می آموزی و من هر روز غرق در احساسات شیرینم میشوم.

تو آمدی؛آمدی که عشق را برایم معنا کنی،روزهایم را زیبا کنی،

تو آمدی که امیدی باشی برای صبح هایی که از خواب

برمی خیزم،رویایی باشی برای شبهایی که با عشق چشم میبندم...

تو آمدی تا صدایی،فریادی باشی بر لبان بسته ام...

تو آمدی تا قلبم را از نو بسازی و در آن بمانی...

...تو با عشق آمدی ومن با عشق دل بستم...

 

پنجشنبه...

31/5/1392

پنج شنبه 31 مرداد 1392برچسب:,

|
 
عطر تو را تلاوت میکنم...

به نام خدا...

خدایا درون هر کلمه ای که بال زنان از دهانم بیرون می آید، ستاره ای زندگی میکند و روی دستهایم که همواره به سوی تو دراز است،دریایی موج میزند.

من نمیخواهم درختی باشم میان گلهای سرخ؛میخواهم کتابی باشم که با الفبای عشق نوشته شده است و در هر سطر آن لیلی و شیرین گیسوان خود را رها کرده اند.

خدایا قلبم انقدر داغ و سوزان است که اگر باران بر آن ببارد قطره قطره شعله ور میشود.

ابرها هر روز از تنم میگذرند وبا شکل گریه آشنا میشوند.

اکنون نمیدانم چگونه اندوه هایم را در آغوش بگیرم و روح کبودم را کجا پنهان کنم.

خدایا صبحی میخواهم نه با یک خورشید بلکه با هزار خورشید تا تو را بهتر ببینم و چشمانی که هیچگاه نخوابند و انگشتانی که هرگز تاریک نشوند...

شب را نیز دوست دارم چون میتوانم نامت را روشن کنم وبر لبان فانوس ها گذارم.میتوانم کهکشان را تکه تکه کنم و هر تکه ای را به شبگردی عاشق بدهم.

خدایا سرانجام من چیست؟

آیا در جاده ای پر از حسرت وسراب سنگریزه میشوم؟

آیا لابه لای بالهای پرندگان به خوابی ابدی فرو میروم؟

آیا کنار پنجره ای چوبی می ایستم وتا قیامت عطر تورا تلاوت میکنم؟

آیا از بالاترین پله بالا میروم و گرد و غبار از جامه ی فرشتگان میتکانم؟

*خدایا* نخستین حرف من تو بودی وآخرین حرفم نیز تو خواهی بود...

آن روز با مدادم نام تو را روی صدای کودکانی می نویسم که هزار سال بعد به دنیا خواهند آمد و وصیت خواهم کرد نامم را بر مزار همه ی عاشقان بنویسند........

 

"پنجشنبه"

31/5/1392

 

پنج شنبه 31 مرداد 1392برچسب:,

|
 
من و او...

به نام خدای رفیقان خاکی...

 

گفتی: دوستت ندارم...

پرسیدم: چرا؟

گفتی: از من کمتری...

پرسیدم: چقدر؟

گفتی: به اندازه ی وسعت زمین...

پرسیدم: زمین؟

گفتی: آری زمین کوچک است؟

گفتم: عشق زمینی بی ارزش است...

خنده کردی!!!

پرسیدم: به چه می خندی؟

گفتی: به ساده بودنت...

پرسیدم: مگر سادگی زشت است؟

گفتی: نه آخرش تنهایی ست...

پرسیدم: چرا تنها میروی؟

گفتی: تو برای تنهایی ام کمی...

پرسیدم: چه کنم که بمانی؟

گفتی: *رفتنی باید برود*...

پرسیدم: دلت پیش کیست؟

گفتی: دلی برایم نمانده...

پرسیدم: دلت کجا جا مانده؟

گفتی: سنگ شده...

پرسیدم: مگر سنگ احساس ندارد؟

گفتی: سنگ؛سنگ است...

پرسیدم: به کجا میروی؟

گفتی: نمیدانم...

پرسیدم: چرا میروی؟

گفتی: برای آرامشم...

پرسیدم: مگر نا آرامی کنار من؟

گفتی: تو را نمیبینم...

پرسیدم: چشمانت بسته شده؟

گفتی: نگاهم خسته شده...

پرسیدم: از دیدار من؟

گفتی: از دیدار همه...

پرسیدم: دلت چه میگوید؟

گفتی: *از تو نمیگوید*...

*دیگر هیچ نپرسیدم*!!!

خاموش شدم و تو تنها نگاهم گردی...

نگاهی پر از حرف وچشمان خیس از اشکم پر از پرسش هایی که دیگر جواب شان برایم مهم نبود.

سالها بود میپرسیدم تنها جوابم را با حرف از رفتن میدادی...

اینبار تو پرسیدی:

چرا دیگر نمیپرسی؟ چرا خاموشی؟ تمام شد؟

گفتم: دیگر نمیپرسم که با پرسیدنم التماس کنم که بمانی.

اگر خدا تورا برای دیگری آفرید پس برو وبرای دیگری بمان...

رو برگرداندی و رفتی...

زیر لب پرسیدم:

*میروی*؟؟؟

آرام پاسخ دادی:

*دیدار به قیامت گل عاشق*....................

 

جمعه 25 مرداد 1392برچسب:,

|
 
شنیده ام...

به نام بانی دلبستگی ها...

 

شنیده ام هنوز تنهایی...شنیده ام شبها تا صبح ستاره میشماری...

شنیده ام هنوز مونس جانت را نیافته ای...

شنیده ام دیگر به هیچکس نگاه هم نمیکنی...

گفته ای به تنهایی عادت کرده ای،،،

گفته ای دیگر هیچکس را نمیخواهی،،،

گفته ای از عشق سیر و از دوست داشتن بیزاری،،،

گفته ای دیگر به پابوس عشق نمیروی،،،

گفته ای همه چیز را فراموش کرده ودل به زندگی سپرده ای،،،

گفته ای!

گفته ای!

گفته ای!

چرا از من چیزی نگفتی؟

چرا نمی شنوم ازمن بگویی؟

نکند اینها را گفته ای که بدانم دیگر جایی کنارت ندارم!

نکند اینها را گفته ای که بدانم دیگر باید برگردم...

یعنی تمام میشود خاطراتمان؟

یعنی به پایان میرسد لحظه های خوش کنار هم بودنمان؟

یعنی قرار است تو بی خبر از من و من از تو بی خبرتر هرکدام در گوشه ای تنها زندگی کنیم؟

دیذر مرا نمیخواهی؟

دیگر صدای نفس هایم به تو آرامش نمیدهد؟

دیگر از لالایی های شبم نمیخواهی مست بخوابی؟

دیگر به پابوس عشق دیرینه ام نمی آیی؟

دیگر بهار را برایم به ارمغان نمی آوری؟؟؟

بگو!

بگو کجای زندگیت مرا گم کردی؟

بگو چگونه توانستی اینقدر راحت تنهایی ام را به رخم بکشی؟

بگو چه شد که از عشق و دوست داشتنم بیزار شدی؟

چرا برایت بی معنا شدم؟

چرا دیگر نمی گویی که من تنها معجزه ی زندگیت بودم؟؟؟

تنها و خسته ودل شکسته به کدامین سو سفر کنم؟

به کجا بروم که نشان عشق تو در آن سرزمین نباشد؟

تو نمیدانی که یاد و خاطراتت در همه جا همراه من است!

تو نمیدانی که دلم دلتنگ چشمان توست!

تو نمیدانی که از عشق تو سرشارم که من هر لحظه تو را کم دارم!!!

بگو!

لااقل از جدایی،

از غصه!

از تنهایی!

از شکست!

بگو...

بگو میروی یا میمانی؟

چرا میان حرف هایت ار عشقی تبره چیزی نگفته ای؟

چرا نگفتی میخواهی قلبت را به دیگری بسپاری؟

چرا از یار رقیب چیزی نگفتی؟

مرا غریبه فرض کردی؟

آری شاید یگر مرا نمیشناسی که هم صحبت دلت نیستم

که همدرده غصه هایت احساسم نمی کنی...

نمیدانم من جا زدم یا تو از من نفرت زده ای؟

من خطاکارم یا...

نمیدانم شاید تو دیگر مرا نمیخواهی...

تنها میدانم که تمام لحظاتم را به التماس چشمانت می

نشینم تا پاسخی گویی به پرسش هایی که مدتهاست بی پاسخ مانده...

 

جمعه 25 مرداد 1392برچسب:,

|
 
نامه...

به نام خدایی که آنقدر آه کشیدم تا تو رابرایم فرستاد...

 

روح مجنون هرگز کسی را که از عشق خسته شود نمیبخشد ومن از آنهایی هستم که اگر روح سرفصل عاشقی های دنیا از من آزرده باشد خواب به چشمم نخواهد آمد.


راستی نکند نقاشی های ناشیانه ی این قلم فرسوده خاطر نازنینت را رنگ آزار بزند و نکند گمان کنی من از آن همسفرهایی هستم که میان راه خستگی را بهانه میکنند و شهامت اعترافش را ندارند.

به جان عزیز خودت من هنوز همان مسافر روزهای نخستم که اگر چیزی را فراموش کنم از همسفر دانایم میپرسم و حاضرم تا هروقت که تو بخواهی برای ساختن آن قصر رویایی با پنجره های سرخ روزها را به دفتر خاطراتم گره بزنم.

خوب میدانم به روزگار نمیشود خورده گرفت اما به عاشق چرا،

گیریم روزگار توانایی دور نگهداشتن من وتو را داشته باشد تکلیف دل هایمان که دست او نیست.

......عزیزم نگذار که تسلیم معادله ی دل و دیده شویم

نگذار برای گفتن دوستت دارم بگوییم امروز که نشد باشد برای فردا.

نگذار غرور را بهانه کنیم.

عشق دارد زیر سایه ی بی اعتنایی من وتو بزرگ میشود

بگذار ما تربیت کنندگان خوبی برای عشق باشیم،،،

پس یک قرار قطعی نقره ای میگذاریم:

*صبر از من و بی قراری از تو*

آنقدر عاشق میشویم که تشخیص اینکه چه کسی عاشق تر است برای خودمان مشکل باشد چه برسد به دیگران،

البته به شرط آنکه هنوز همان کسی باشی که پاسخ حرفهای بی جوابم را با عشق دادی...

مواظب آن چیزهایی که اگر بشکنند جبران شان کار من وتو نیست باش.

به امید روزی که نزدیکیه دل ها و دست و دیده ها فکر نامه ها را از سرمان بیرون کند............

پنج شنبه 24 مرداد 1392برچسب:,

|
 
نرو...

 

مگه نگفتی دوست دارم همیشه

نگو خدانگهدار که باورم نمیشه

منی که عاشقونه دل به تو داده بودم

نگوکه عشق دروغه نگوکه ساده بودم

منی که عاشقونه دل به تو بسته بودم

دست ازهمه کشیدم از همه خسته بودم

یادت میاد واسه من نوشتی عاشق هستی

نوشتی که تا اون روز دل به کسی نبستی

پای چشات نشستم تشنه ی حرفات شدم

دل از همه بریدم عاشق چشمات شدم

نرو که خاطراتت سربه سرم بذاره

نرو که بوی بارون تورو یادم بیاره...!!!

 

پنج شنبه 24 مرداد 1392برچسب:,

|
 
حرفای دلم...

به نام خدای رفیقان خاکی

 

تابه تو دل دادم تو رفتی

تا چشم به هم زدم تنهام گذاشتی

داد میزدم که بمونی

که باز ازعشقم بخونی

داد میزدم نفس زنان

باقلب عشق تپش کنان

داد میزدم اسم تورو

باناله واشک والتماس

تنهام نذار ای بی وفا

ای تکیه گاه مهربون

داد میزدم یادت بیاد

حرفایی که بهم زدی

اون وعده ها که از رو عشق

به قلب من هدیه دادی

یادت میاد میگفتی که:

*پیشم میمونی تا ابد*

*برام میخونی تا ابد*

*عاشق میمونی تا ابد*

*عوض نمیشی تا ابد*

یادت میاد بخاطرم:

پاگذاشتی رو غرورت

گفتی منو دوسم داری

*عاشقمی*

دیوونه ی نگاهمی

یادت میاد میگفتی:

من

تا روز آخر باهاتم

میگفتی:

با من میمونی

قول دادی و قسم خوردی

به جون من که عشقتم

به جون عاشقای روی این زمین

که بمونی به پای من تا آخرش

*تا پای جون*

یادت میاد روزایی که

منت چشمای منو

 با حرفای عاشقونت میکشیدی

دلتنگ چشمام میشدی

عاشق ودیوونم بودی

یادت میاد:

حرفایی که بین من وتو میگذشت

خنده هامون

گریه هامون

قهرای من

آشتی هامون

نگاه تو

صداهامون

دعاهامون

که به خدا می رسیدن

یادت میاد:

کنار من نشستی وتوی چشام زل زدیو

دست منو گرفتیو

بوسه زدی به لب من

پربودی ازعشق ونفس

من و تو و خدا و بس

هیچکسی بین ما نبود

که قلب من پیشش باشه

یا دل تو اسیر قلب اون باشه

یادت میاد:

گناه ما عاشقی بود وعاشقی

بزرگترین گناه من

دوست داشتن وعاشقی بود

بزرگترین جرم توام

بوسه زدن به دست من

غرق دعا شدم برات

غرق خدا شدم برات

صداش زدم گفتم بهش:

*تا زنده ام تورو میخوام*

چی شد که دل کندی ازم؟

کی عشقمو ازت گرفت؟

چی شد که رفتی از پیشم؟

کی قلبتو ازم گرفت؟

چرا صدات درنمیاد؟

چرا نمیگی چی شده؟

چرا نمیگی این وسط

کی عشق من رو دزدیده؟

چرا باهام غریبه ای؟

چرا صدام نمیزنی؟

اسممو یادت نمیاد

یا دیگه حرف نمیزنی؟

با منی که هنوز که تو نیستی

ولی

*عاشقتم*

با اینکه میدونم دیگه

*تو مال من نیستی عزیز*

چشات داره داد میزنه

منو نمیخوای میدونم

دیگه باید هرجورشده

ازتو وعشقت بگذرم

خدارو فریاد میزنم

بازم تو عاشقم بشی

تو رو به من برگردونه

به داد چشمام برسی

چند شبه که از فکر تو

از فکر عشق پر زدت

از فکره عشق تازتو

از فکر قلب یخ زدت

خوابم نمیبره دیگه

چشام دارن کم میارن

سو ندارن خستن دیگه

آخه اونا طاقت این دل سنگی هاتو ندارن

طاقت این گریه هاو دل تنگی هامو ندارن

خدا خودش میدونه که:

صاحب قلب من تویی

صاحب خونه ی دلم

صاحب زندگیم تویی

خدا میدونه من دیگه

تحملم تموم شده

دوریت منو عذاب میده

دلم پر از غصه شده

حالا که دوستم نداری

حالا که از من دلخوری

حالا که دیگه طاقت دیدن من رو نداری

حالا که خسته ای دیگه از این حرفای تکراری

حالا که اشک و ناله هام قلبتو تکون نمیده

حالا که افتادم منم از چشمای نازت دیگه

فقط یه فرصتی بده

یه دل سیر نگات کنم

تمام روزای خوشو

وقف تو وچشات کنم

بذار تو چشمات بخونم که عاشقی یا فارغی

چشمای تو یه کم نمه یا خالی از عشق و غمه

من میدونم تو عاشقی همیشه بازنده منم

اما حساب عشق تو از بقیه عشقا جداست

دیگه دلم خالی شده

جمله هامم تموم شده

تو هم یه روز شاید بگی:

دلت واسه من تنگ شده

*خدانگهدار* کسی که تباه کردی زندگیمو

دیگه فرقی نمیگنه وقتی نداری هوامو...

 

*تقدیم به همه ی دریا دلانی مثل خودم*...

22/05/1392

 

سه شنبه 22 مرداد 1392برچسب:,

|
 
نیمکت...

نیمکت کناره فواره ی نور

یه بهونه واسه از تو گفتنه

جای خالیه تو گریه آوره

مرگ لحظه های شیرینه منه

یادته به روی اون نیمکته نور

از تو واژه ها غمو خط میزدیم

دست من به دور گردن تو بود

وقتی که تکیه به نیمکت میزدیم

دورمون پرنده ها بودن وعشق

با نگاه من وتو یکی شد

من میخواستم باتو پرواز کنمو

برسم به عاشقی اما نشد

یه سبد خاطره داره یاد تو

وقتی که تنها رو نیمکت میشینم

شکره رویا که هنوزم میتونم

توی رویا روی ماهتو ببینم

از خدا میخوام که عطر دلخوشی

هرجاهستی به مشامت برسه

ممنونم از شب رویا که بازم

وقته دلتنگی به دادم میرسه...

سه شنبه 22 مرداد 1392برچسب:,

|
 
نمیدونم...

نمیدونم تو کدوم خواب میشه باز تورو ببینم

یاکه قبل از مردنم باز بشه دستاتو بگیرم

هرچی احساس به تو دارم

تو به من حسی نداری

من هنوزم تورو میخوام

تو ولی تنهام میذاری

کاشکی

یه روزی

یه جایی

یه آهی

منو یادت بیاره باز دوباره

کاشکی

تو راهی

نگاهی

الاهی

بغضمو تو دلت بذاره باز دوباره

یادگار تو غمه

غم واشک و ماتمه

یادگاره من دلم

که جلوت جون میکنه...

 

سه شنبه 22 مرداد 1392برچسب:,

|
 
عصر ما...

دنیای ما عصر کسانی ست که نه تنها در برابر خواندن شعر بلکه برای از دست دادن صاحب آن نیز یک دقیقه سکوت نمی کنند،

عصر آنهایی که چند ساعت طولانی دوری را با دو دقیقه برابر میدانند،

بخدا عشق معامله ی بدی ست که در زندگیت را به قیمت هیچ میبخشی و آخر سر هم چیزی به نام اعتماد را از تو می گیرند تا شاید خلاصت کنند،اما دریغ از جرعه ای رهایی،،،

دنیای ما عصری ست که قسم خوردن به جان یکدیگر کار آسانیست،

عصر خداحافظی هایی که از سلام قشنگتر است،

عصری که عشق زیر رنگ عادت زنگ زده است،

عصری که رنجاندن گناه بزرگی به شمار نمی آید،،،

جز عشق به چه میشود نازید در عصری که گران ترین کالای عالم *دل* است اگر خیانتی در کار نباشد...

*کاش به دوستت دارم هایمان برگردیم*...

 

سه شنبه 22 مرداد 1392برچسب:,

|
 
بهونه...

نه به اون قرارای پنهونکی،

نه به این بهونه های الکی،

نه به اون عشق وامید وآرزو،

نه به این جنگ وجدال وگفتگو،

نه به اون گریه و دوستت دارم ودلتنگی،

نه به این خنده و این نفرت واین دل سنگی،

نه به *دل بستگی هات*

نه به این *خستگی هات*...


ادامه مطلب

سه شنبه 22 مرداد 1392برچسب:,

|
 
غروب رفتن...

هنگامی که غروب نگاه های تورا دیدم برای اولین بار در خودم شکستم،،،

دلم میخواست چیزی بگویی ولی تو خیلی بی صدا رفتی،

رفتنت در روزی رقم خورد که دریا با آن همه بزرگی

در مقابل اشکهای من کم آورد،،،

انگار رسم روزگار است که خوبان باید بروند...

سه شنبه 22 مرداد 1392برچسب:,

|
 
خیلی سخته...

خیلی سخته هر شب به یاد و واسه کسی نوشتن که میدونی هیچ وقت نوشته هاتو نخونه...

خیلی سخته هر دم به فکر کسی باشی که شاید ثانیه ای هم فکرش مشغول تو نباشه...

خیلی سخته عاشق کسی بودن که حتی کجای این دنیای به این بزرگی زندگی میکنه...

خیلی سخته هر لحظه با رویای کسی زندگی کردن که روزی با اشتیاق وارد زندگیت شد،عاشقت کرد و خیلی زودتر از اونکه فکرش رو بکنی تنهات گذاشت و رفت جایی که حتی نمیدونی کجاست...

خیلی سخته کسی که یه روزی طاقت دیدن یه قطره اشکت رو نداشت،حالا مدتهاست خودش دلیل همه اشکها و ناله ها و گریه هاته...

خیلی سخته ته دلت پر از غصه ای باشه که هیچ کس جز خدا از اون با خبر نباشه...

خیلی سخته که هنوز بعد از رفتنش عاشقانه دوسش داشته باشی و حتی دلت نیاد که بهش خیانت بکنی...

خیلی سخته که نگاهت هنوز هم به دنبال کسی باشه که مدتهاست تورو با دلتنگی هات تنها گذاشته...

خیلی سخته وقتی چشمات رو بستی،دلت بخواد تصویرش رو جلوی چشمات ترسیم کنی اما اشک بهت امون نده و نتونی که اونو به خاطر بیاری و اونوقت هزاران بار از دلتنگی بمیری و باز هم به خاطر اون،بخاطر دوباره دیدنش و برگشتنش  و به امید عاشق کردنش جون بگیری و نفس بکشی...

چقدر سخته که هنوزهم بعد از این همه بی وفایی نمیتونم نفرینت کنم...

چقدر سخته که همه امیدم و لحظاتم شده فکر اینکه دوباره برگردی،عاشق بشیم و به رویاهای زیبای عاشقانه برگردیم...


ادامه مطلب

دو شنبه 21 مرداد 1392برچسب:,

|
 
دوست دارم...

 

مثل شعری عاشقانه ، خواندنت را دوست دارم

مهمان قلب من باش، ماندنت را دوست دارم

آسمان صاف و ساده ، آبی ات را دوست دارم

دور از ابر سیاهی ، نابیت را دوست دارم

نیمه ماهی ، کنج شبها ، دیدنت را دوست دارم

چون گل خوش رنگ و خوش بو ، چیدنت را دوست دارم

من سلام گرم اما ، ساده ات را دوست دارم

آن نگاه بر زمین افتاده ات رادوست دارم

چشمهای از وفا آکنده ات را دوست دارم


ادامه مطلب

دو شنبه 21 مرداد 1392برچسب:,

|
 


به وبلاگ من خوش آمدید


 

راضیه

 


تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان به یاد چشمان عاشق... و آدرس raziyeh0072.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





جی پی اس موتور
جی پی اس مخفی خودرو

 

 

رویای من...
وعده ی ما لب دریا...
برای تو2
برای تو...
پاییز...
بعدها...
sms bazar...
از راهی دور...
آرزو...
آمدی...
عطر تو را تلاوت میکنم...
من و او...
شنیده ام...
نامه...
نرو...
حرفای دلم...
نیمکت...
نمیدونم...
عصر ما...
بهونه...

 

 

RSS 2.0

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

جدید ترین سایت عکس

زیباترین سایت ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی



نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 2
بازدید ماه : 2
بازدید کل : 524
تعداد مطالب : 24
تعداد نظرات : 71
تعداد آنلاین : 1

Alternative content